نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
لگن پیر مرد فقیر
در یک تصادف شدید شکست!
بعد از آن دیگه جایی برای شستن لباسهایش نداشت !
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
زمینه دیگه
می چرخه
دست خودش نیست
خیلی از آدمها هم
رفتاراشون
دست خودشون
نیست
مثل خورشید باشید
اجازه بدید دور و ورتون بچرخن
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
اولین نفری که خواست قربونم بره
جلوشو نگرفتم !
رفت و دیگه برنگشت !
حالا بضی وقتا نامه می نویسه و تشکر می کنه که اجازه دادم قربونم بره !
ولی بعد از اون به خودم قول دادم اجازه ندم کسی قربونم بره !
یا حداقل بلیط برگشتش رو مهمون من باشه
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
یادتونه گفتم چند وقته تخمم نیس؟
دیگه نگران نباشید !
پیداش کردم !
الان هست !
نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
هوا داره تخمی می شه !
حواستون باشه بیرون که می رین حامله نشید !
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
چند وقتیه اصن تخمم نیس!
خیلی دنبالش گشتم !
ولی انگار آب شده رفته تو زمین !
به هر حال هر کسی از تخمم خبری داره با من تماس بگیره !
به یابنده مژدگانی خوبی تعلق می گیره
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:٢٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
روحم شاش داره !
ولی خوب
وقتی می بینه تا حالا هیچ روحی نشاشیده
خودشو کنترل می کنه
به خودش فشار میاره که نشاشه
الان چند روزی می شه که کلیه هاش درد گرفته !
رنگش زرد شده !
هی بهش می گم تابو شکن باش !
بشاش
بشاش به همه چی !
اولین نفر که تو باشی یه ایل روح پشتت راه می افته شروع می کنه به شاشیدن !
امان از دست این روح های ماخوذ به حیا
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
همه ی آدما اشتباه می کنن
ولی تا به من می رسه
اشتباهان که منو میکنن !
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
از وقتی کتاب بادبادکباز اثر خالد حسینی رو خوندم ،هرچی افغانی می بینم می خوام ازش بپرسم حسن رو می شناسی؟ می دونی چقد سختی کشیده؟ می دونی چقد مظلوم بود؟ می دونی یه دوست وفادار بود؟
بعد وقتی که می گه نه نمی شناسمش بزنم تو گوشش بگم گوه می خوری نمی شناسیش! چطوری نمی شناسیش؟ من افغانی نیستم ولی می شناسمش عوضی آشغال برای چی نمی شناسیش؟
نویسنده :
شایان - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
رابطه ای سرد شد
زودتر از چای قند پهلو!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:۳٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
سرباز گرسنه
جای وعده ی غذاییش
تیر خورد!
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦
پیر زن وقتی ملحفه های کثیف رو از روی تخت جمع می کرد
زن جوان وارد شد و با خشم گفت :
"زود کاراتو بکن و برو خرید های امشب رو انجام بده. امشب هم یه مهمون پولدار دارم!"
پیر زن به یاد جوونی ش افتاد و زیر لب گفت :
"دوران باز نشستگی تو هم از راه می رسه"
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
دیشب
فاحشه
ساعتی بیشتر برای کودکش کار کرد
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
مرد هر چه اصرار کرد
زن نتونست
عادت ماهانه اش رو
ترک کنه!
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
وقتی کمد پسر کوچیکشو تمیز می کرد
با مجله ی عکس ها پورن روبرو شد
پسر رو به شدت تنبیه کرد
اصلا یادش نبود پسرک خیلی وقته چشماش نمی بینه
درست از وقتی که به دنیا اومده بود!
پسر بزرگ تا صبح گریه کرد.
نویسنده :
شایان - ساعت ٩:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
فقیر!
گوشت برادر مُرده اش رو می خورد
منّت قصاب نمی کشید
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:۳٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
من می خوابم!
وقتی مُردم
بیدارم کنید!
نویسنده :
شایان - ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
می دونی!...
تو چیزی برای از دست دادن نداری....
پس دستاتو بده من.
نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:۱۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
اگه شاشیدن ارضا کننده بود
همه عشقا بو شاش می داد
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
گشنه بود
اعتراض کرد
تیر خورد
سیر شد از زندگی!
← صفحه بعد