نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
من داستانهای تخیلی و فوق تخیلی دوست ندارم.....
می فهمی؟!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:٥٦ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
احتمالات قوی
چرا همیشه باید یه احتمال قوی تر وجود داشته باشه
نویسنده :
شایان - ساعت ٢:٢۸ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩
می دونم امشب این دور و برا می گردی
حد اقل تو خواب یه سری بهم بزن!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩
یاد جوانیمان به خیر!
بستنی یخی نوش جان می نمودیم!
ولی حال چه؟!... هی آیس پک کوفت می کنن!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۸
اگه یه ناشر قول بده کتابم رو چاپ کنه
منم قول می دم یه کتاب بنویسم!
کتاب!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۸
همین روزا باید برم یه آزمایش بدم!
فکر می کنم عاشق شدم!
عاشق خودم!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۸
می دونی؟ ... نه نمی دونی...
همیشه حسش نیست!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۸
درست موقعی که به یه دوست نیاز بود
هیچکسی پیداش نبود!
چه سخت بود!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
من دوستت دارم....
ولی فقط یکی!
کاش می فهمیدی چقدر زیاده!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
یه روز یه نفر می یاد!
یه نفر که هیچ کس نیست!
حساب تو یکی رو حتما می ذاره کف دستت!
بانک ملی.....بانک همه!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
توی بن بست هم یه راهی هست!
فقط باید به پرواز هم فکر کرد!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
همه رو دوست داشته باش!
ولی غلطهای زیادی نکن!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
هنوزم دوست دارم!
من همیشه جیگرکی های کثیف رو ترجیح دادم!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
تو اگه خیلی مردی دماغ خودتو بکش بالا!
دیگه به من ربطی نداره دماغت عملیه!.....
باید بکشی بالا!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
بعضی موقع با خودم فکر می کنم که به دنیا اومدم ....
تا نقش اول داستان سگ ولگرد صادق هدایت رو بازی کنم!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
طالع روزانه :باید از كسانی كه به تو كمك كردند تشكر كنی. قدردانی از زحمات دیگران این عادت پسندیده را رواج می دهد. بگذار بعضی از افراد نادان. این رفتار را نشانه ضعف تو تصور كنند.
ولی هیشکی هیچ غلطی برای من نکرده !
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
ببینم خدا جون....
یعنی سر کاریم؟!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
مثل اینکه نوبت جمع آوری ارازل آسانسور ها شده !
البته اونایی که هستن معلومه جاشون خوبه!
ولی خدا بیامرزه اونایی که کم پیدا شدن!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
تبلیغ ممنوع !!
به مرگ تو !
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
می خواستمت...می خواستمت...می خواستمت....ولی تو نموندی ... ولی نموندی
عشقم بودی...عشقم بودی...عشقم بودی...ولی تو نموندی...دلمو سوزوندی!
ولی خوب که فکر می کنم می بینم عشقم نبودی!.... فقط دوست داشتم!
یکی می گفت عشق واسه جوجه ست!
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
اصلا تا حالا پس گردنی با نون اضافه خوردی؟!
خوب واسه همینه آدم نمی شی دیگه!
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
اصلا تا حالا پس گردنی با نون اضافه خوردی؟!
خوب واسه همینه آدم نمی شی دیگه!
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
چرا یکی باید برگر زغالی کوفت کنه....!
ولی یکی کیک نوشابه هم نتونه بخوره؟!
واقعا چرا؟
نویسنده :
شایان - ساعت ٤:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
کی می تونه همچین خریتی رو بکنه؟!
درسته خریت انتها نداره ....
ولی تو می تونی به انتهاش برسی!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
من فقط ۲۵ تا دونات می خوام
همین!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
خیلی با حالم
همه رو دوست دارم!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
چی؟ ...عشق؟....عاشقی؟
اصلا رو من حساب نکن!
برو دنبال بازیت!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
همیشه از اونایی که می یان و وبلاگشون رو با هزار التماس تبلیغ می کنن متنفرم!
می فهمی؟!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
چرا باید از طبقه اول تا هشتم رو هی پیاده برم و بیام؟!
حتما دو نفر آسانسورش رو خراب کرده بودن!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
کاش اندازه یه الاغ فایده داشتی!
و می فهمیدی که این باری که روی دوش منه رو باید تو به دوش بکشی!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
وقتي كسي ناراحتت ميكنه 42 تا ماهيچه استفاده ميشه تا اخم كني
اما فقط 4 تا ماهيچه لازمه تا دستت رو دراز كني و بزني پس گردنش!
به ریسکش می ارزه....نه؟!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:۱۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
خیلی وقته که می خوام بهت بگم خیلی خری!
ولی نمی دونم چرا روم نمی شه؟!
شاید به خاطر اینکه بیشتر شبیه به گاوی!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱:٠٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
می دونی چقدر دنبالت گشتم؟!
می دونی چقدر حسرت دیدارت لبریز شد از جام وجودم؟!
می دونی چقدر به این و اون التماس کردم تا تو رو به من نشون دادن؟!
می دونی چقدر وقت صرف پیدا کردنت کردم؟!
نمی دونی دیگه!..... هیشکی نمی دونه!.... اگه می دونستی وضعیت من این نبود!
دستشویی من خیلی دوست دارم!
پی نوشت: تو شمال آواره یه دستشویی چه کارا که نکردم!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
الان از فرط خوشحالی دارم می*رینم تو خودم
یکی برام یه آفتابه آب بیاره!
پی نوشت: ریدن هیچ گونه کپی رایتی ندارد! هر گونه شباهت تکذیب می شود!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
الان تو سر سگ بزنی بچه می زاد
پس چرا من هر چی تو سر توی نره خر می زنم بچه نمی زایی؟!
اوه ...ببخشید...یادم نبود نر ها بچه نمی زان!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
من هنوزم نمی فهمم چرا آدم ها باید بمیرن؟!
که یه روزی می خواد یه حسابی تو یه دنیایی بشه؟!
خوب خدا جون همین جا حسابمون رو سر راست کن بریم دیگه!
نویسنده :
شایان - ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
حیف همه ارازل رو جمع کردن!
وگرنه یکی هم پیدا می شد و با دو تا گوله یه دنیا رو از دستت راحت می کرد!
نویسنده :
شایان - ساعت ٦:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
کامنت ها چه آسون سر می خوره!
ولی مطالب چه سخت سور شده!
نویسنده :
شایان - ساعت ٥:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
بگو...بگو...زود باش بگو که از خلقت من پشیمونی!...
اعتراف کن...اعتراف کن.... زود اعتراف کن که منو دوست نداری!
اگه راست می گی پس چرا برام یه آب نبات چوبی نمی فرستی؟
پس حد اقل یه خونه تو پاسداران و یه بی ام و (ایکس ۳) بده!
نویسنده :
شایان - ساعت ٥:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
ای زندگی سگی!!!
پس چرا کسی برای من غذا نمی آره؟!
من استخون می خوام!
نویسنده :
شایان - ساعت ٥:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
متن لاگ یکی مونده به این! چقدر باحال بود!.... حال کردم!
نویسنده :
شایان - ساعت ٥:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
اتفاقا من اسم الانشو دوست دارم...انگار آدم افکار زائدشو بريزه دور...البته اين معنيش اين نيست که اون افکار قابل بازيافت نيست
اتفاقا من هم منظورم همین بود!
البته قبلا دار المجانی بود!.... یعنی مجانی دار می زدیم!... هر کسی که دلش می خواست!
بعدا شد ورود ممنون!.... تا خدایی نکرده یکی اومد وبلاگ بدونه که ما خوشحالیم که اومد!(چه جالب!)!
ولی الان آشغال دونیه و من خیلی آشغال هاشو دوست دارم!
نویسنده :
شایان - ساعت ٥:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
آخه عزیزم...قربونت برم.....فدات بشم.....
تو هیچ گوهی نمی شی
الکی وقت خدا رو نگیر!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
تو گرگی تو لباس میش!
الکی ادای تنگ ها رو در نیار!
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
گرمی دستای من کم شده ولی هنوزم دستای تو رو نمی خوام
نویسنده :
شایان - ساعت ۸:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
نترس عزیزم!
من صاحبت نیستم!
اصلا من نمی خوام بهت قلاده بزنم!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
ورود خودم رو بین ۱۰۰ تایی ها تبریک می گم!
دیگه علی دایی هم اومد زیر ما !!!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
از بس که دست تو دماغت می کنی یه روز مغزت نشتی پیدا می کنه و می میری!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:۱٤ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
سعی کردم به گربه ها لقد نزدم! آخه همیشه از موش بدم
می اومد!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
ببین من تنها شدم...چقدر از تو دورم!
اشک من خشک نمی شه اگه تو بر نگردی!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
کاشف بزرگ قرن!
کشف ویروسی به نام شایان رو بهت تبریک می گم!
نویسنده :
شایان - ساعت ٧:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳